امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

فاتحه ای برای مرتضی پاشایی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ الهم صل علی محمد و آل محمد نثار روح مرتضی پاشایی که صداش برا همیشه ماندگاره ...
26 آبان 1393

این هفته جوجو

سلام پسر قشنگم  میخوام از این هفته که گذشت برات بگم  از روز تاسعوا تا دیروز عرض شود روز تاسوعا صبح زود با خونواده بابایی رفتیم خونه خاله های بابایی که نذری داشتن ناهار و شام رو اونجا بودیم کلی اذیت کردی هرچقدر که ازت تعریف کرده بودیم این ور و اونور همه رو خراب کردی خاله بابایی برات اسپند دود کرد میگفت شاید چشم خوردی ولی نگو آقا از سرو صدا میناله  ناهار رو خونه خاله نجمه (خاله بابایی خوردیم) شام رو هم خونه خاله مریم(خاله بابایی) خوردیم قرار بود بعد از شام بریم خونه بابام که صبح زود برا روز عاشورا بریم مهران ولی بخاطر شما نرفتیم برگشتیم خونه بابابزرگت  تو این شبهای محرم که هوا خیلی سرد بود بیرون نرفتیم و فقط از تراس&nb...
19 آبان 1393

مراسم شیر خواران حسینی

پسرم امسال اولین عزاداری توه روز جمعه من و بابایی و مامانم تو رو بردیم مراسم شیرخواران حسینی اولش خواستیم بریم مصلا ولی به پیشنهاد مادرم رفتیم مسجد صاحب زمان اونجا از امام زمان خواستم کمک کنه تو از نوکرای با وفای آقا بشی انشاله  اونجا هم خیلی شلوغ بود مجبور شدیم بخاطر اینکه اذیت نشی بریم قسمت زیر زمین مسجد البته اوجا بازم شلوغ بود ولی نه به اندازه جاهای دیگه اول مراسم با چهره متعجب به بقیه نگاه میکردی ولی بعد از اینکه روضه شروع شد خوابیدی و مامان شما رو رو دستش گرفت بابایی هم بیرون منتظر شد تا مراسم تموم بشه بعدش هم دایی مجتبی اومد دنبالمون و ما رو رسوند خونه خاله بابایی که نذری داشتن اینم عکسای مراسم شیرخواران ...
11 آبان 1393

کارهای جوجو

سلام قند عسلم امروز که رفتم به وبلاگ یکی از دوستات مامانش کارایی که باربد جون انجام میده رو نوشته بود وقتی خوندم یاد کارهای تو افتادم تصمیم گرفتم بنویسم که بزرگ شدی خوندی بدونی چیکارا کردی عزیزم مدتیه دستاتو میخوری اینقدر ملچ ملوچ میکنی که نگو که تو پستای قبلی عکس هست  خیلی زبون میزنی به لبات گاهی هم حباب میزاری رو لبت کلی حباب رو لبات جمع میشه  صبح که زود بیدار میشی ساعت 6 تقریبا بیداری ولی کل شب رو خوابی و تو خواب بهت شیر میدم . خیلی وقته آخو آخو میگی گاهی هم میگی آ آ وقتی اینجوری میگی صدات خیلی قشنگه دلم میخواد بغلت کنم بچلونمت  وقتی پستونک میخوری سعی میکنی پستونک رو بجویی مامان بزرگت میگه میخوای دندون درآری که این...
6 آبان 1393

ماه محرم و سیاه پوشیدن امیر مهدی

سلام پسرم قند عسلم جمعه شدی ماه تموم  قربونت بشم لباس نو تنت کردیم چون لباس قبلیا برات تنگ شده بود این لباسارو خاله زهره رفته بود مشهد برات آورده بود مبارکت باشه عزیزم پسر عزیزم دیروز اول محرم بود همه شهر پرچم های سبز و سیاه زدن و مردم سیاه پوش شدن مامان بزرگت زحمت کشیده برات پیرهن مشکی گرفته  و زن دایی بابایی هم برا روزی که میبریمت  همایش شیرخواران حضرت علی اصغر با لباس مشکی ازت عکس گرفتم ایشاله اون روز هم که میریم مراسم عزاداری حضرت علی اصغر ازت عکس میگیرم میزارم تو وبلاگت راستی پسری یه خبر خوب اینکه قراره صاحب یه پسر خاله یا شایدم دختر خاله دیگه بشی خاله لیلی بارداره بعد از دنیا اومدنت کلی از فامی...
5 آبان 1393
1